صدتا موضوعـ بی ربط


by : x-themes

بهـ نامـ او

پیشنهاد: اینـ پستـ رو نخونید

از صدتا موضوعـ بی ربط بهمـ گفتمـ

برید سراغـ بقیهـ پستـ ها

زیاد و شاید خستهـ کننندهـ استـ

وای کهـ چقدر دلمـ برای صداتونـ تنگـ شدهـ بود

صداتونـ یعنی انرژی

یهـ زمانی فکر میکردمـ صدامـ

ساعاتـ اولیهـ صبحـ خیلی ضایعستـ

ولی امروز کهـ نهـ امشبـ

وقتی داشتمـ باهاتونـ حرفـ میزدمـ

متوجهـ شدمـ صدای منـ روز و شبـ نمیشناسهـ

کلا ضایعستـ

البتهـ اینـ قضیهـ رو زمانی متوجهـ شدمـ

کهـ صدای خیلی ضایعـ خودمـ

در کنار صدای خیلی ناز شما

قرار گرفتـ

الآنـ Full power مـ!

باتری انرژیمـ پر پرهـ!

راستی

میدونید چرا وقتی مامانـ بابامـ نیستند بهتونـ زنگـ میزنمـ؟

چونـ دوستـ ندارمـ حرفـ هامو بشنوند

چونـ دوستـ دارمـ شما فقط مالـ منـ باشید

فقط دوستـ خودمـ

یادتهـ گفتید:

منـ خیلی حسودمـ؟

بیشتر از همهـ وقتی حسودیمـ میشهـ

کهـ زمانی کهـ قرارهـ مطرحـ شمـ

با کسـ دیگهـ ای مطرحـ شمـ

فرقی نمیکنهـ اونـ شخصـ مادرمـ باشهـ

یا برای مثالـ اونی کهـ یهـ زمانی

میخواستمـ بذارمـ زیر تریلی

گاهی از اینـ تفکراتـ خندمـ میگیرهـ

ولی واقعا لجمـ میگیرهـ

از اینـ کهـ یکی دیگهـ تو دنیامـ وارد شهـ

شاید برای همینهـ کهـ همشـ از

محیط های خانوادگی فرار میکنمـ

چونـ منـ نمیتونمـ خودمـ باشمـ

نمیتونمـ یهـ دیوونهـ ی خر خنگـ باشمـ

از اینـ کهـ رفتار منـ،

بهـ عنوانـ یهـ عضو از خانوادمـ مطرحـ شهـ

واهمهـ دارمـ

برای منـ مهمـ نیستـ کهـ معلمـ دفاعـ شخصیمـ میگهـ:

تو بیشـ فعالی

چونـ منـ فقط خودممـ

تازهـ میخندمـ و میگمـ:

آرهـ! آدمای زیادی بهمـ گفتند

ولی از مطرحـ شدنـ اینـ حرفـ تو خانوادهـ میترسمـ

البتهـ اینـ روزها کسی باور نمیکنهـ

برخوردمـ تو جمعـ های خانوادگی مثلـ اینـ آدمـ های منزویهـ

امروز رفتیمـ سفرهـ ی حضرتـ اباالفضلـ

بعد از مدتـ ها بالاخرهـ افتخار دادمـ

یهـ جایی برمـ

تازهـ اونمـ تو خانوادهـ بابامـ

منـ دوتا دختر عمو دارمـ

یکی شونـ همـ سنهـ

یکیشونـ یهـ سالـ بزرگترهـ

کنار همـ نشستهـ بودند

ولی منـ همونجایی کهـ با مامانمـ نشستـ

نشستمـ

نمیدونمـ علتشـ چی بود کهـ اولشـ نرفتمـ پیششونـ

فقط کنجـ دیوار نشستهـ بودمـ

و برگشتهـ بودمـ بهـ گذشتهـ

یهـ سری از فامیلا رو پنجـ ششـ سالی میشد ندیدهـ بودمـ

اینـ شروعـ تو خلسهـ رفتنـ منـ بود

و بعضی از شعرهایی کهـ خانمهـ میخوند

منو میبرد بهـ مولودی های مدرسهـ

کلـ جمعیتـ رو نگاهـ کردمـ

حسـ میکردمـ همشونـ غریبهـ انـ

همهـ شونـ بهـ جز یهـ نفر

یکی از زنـ عمو هامـ کهـ خیلی آدمـ خوبیهـ

تو زندگیشـ خیلی سختی کشیدهـ

عموممـ وقتی زندهـ بود تنها کسی بود

کهـ تو خانوادهـ بابامـ دوسشـ داشتمـ

منـ از زنـ عمومـ خیلی فاصلهـ دارمـ

ولی وقتی جمعیتـ رو نگاهـ کردمـ

دیدمـ آشناستـ

چونـ شاید منو یاد دو نفر مینداختـ

دو نفر از سهـ تا دوستـ زندگیمـ

همهـ داشتند با انرژی دستـ میزدند

منـ مثلـ ماستـ دستـ میزدمـ

و گولهـ گولهـ اشکـ میریختمـ

 برای خوبـ شدنـ پاتونـ خیلی دعا کردمـ

مداحی کهـ تمومـ شد

یکی از دختر عموهامـ اومد باهامـ دستـ داد

و بهـ اونـ یکی اسـ دادمـ

سلامـ خوبی؟!

خندید برامـ دستـ تکونـ داد

و بالاخرهـ رفتمـ پیششونـ

موقعـ خوردنـ پیششونـ بودمـ

آخهـ منـ اینـ مدلیمـ کهـ بهـ یهـ سری چیزها کار ندارمـ

اولینـ باری کهـ رفتمـ دعای ندبهـ

وسط های دعا دوستامـ اومدمـ روبرو نشستند

و مشغولـ صحبتـ شدند

ولی منـ بهـ خوندنـ دعامـ ادامهـ دادمـ

بعد دعا سر فرصتـ کنار همـ نشستیمـ

و با گوشی های همـ بازی کردیمـ

یا یهـ روز قرار استخر گذاشتیمـ

همهـ جا زدند

منـ چونـ تصمیمـ گرفتهـ بودمـ برمـ

گفتمـ: منـ تنهایی میرمـ

مامانمـ تعجبـ کردهـ بود:

تنهایی بهتـ خوشـ میگذرهـ؟

البتهـ بهـ علتـ یکـ اتفاقی

شبـ قبلشـ متوجهـ شدمـ نمیتونمـ برمـ

کهـ بازمـ برامـ مهمـ نبود

اصلا زندگی کیلو چندهـ؟

اگهـ سهـ تا دوستامـ باشنـ

هر کی میخواد بیاد

هر کی میخواد برهـ

منـ با چنینـ وضعیتی زندگی میکنمـ

زندگی منـ یعنی زدنـ بهـ سیمـ بی خیالی

منـ بغیر از کنار ---- و ----- و شما

کنار هیشکی بند نمیشمـ

چرا دارمـ چرتـ و پرتـ مینویسمـ

نصفـ شبی زدهـ بهـ سرمـ

شاید زندگی منـ زدنـ بهـ سیمـ آخر نیستـ

الآنـ قاطی کردمـ

زدمـ بهـ سیمـ آخر

تنها چیزی کهـ میدونمـ اینهـ کهـ

 تعادلـ روانی ندارمـ

مثلا الآنـ نمیدونمـ چی نوشتمـ

فقط نیاز داشتمـ بنویسمـ

خیلی اینـ چرتـ و پرتـ هایی رو  کهـ الآنـ نوشتمـ

جدی نگیری

چونـ در سلامتـ کاملـ عقلی بهـ سر نمیبرمـ




†ɢα'§ : <-TagName->
برچسب:, |- مبهم -|

ϰ-†нêmê§